|
بیایید خورشید باشیم تا مهرمان همه جا را گرم کند
یا که به زلالی آب باشیم تا پاکی را به ارمغان بیاوریم اما نه! بیایید خودمان باشیم٬ اما بی ریا تا همه روستمان بدارند.
خدا مي داند که چقدر سخت تلاش کرده اي. وقتي سخت گريسته اي و قلبت مملو از دردست خدااشک هايت را شمرده است. وقتي احساس مي کني که زندگيت ساکن است و زمان در گذر است خدا انتظارت رامي کشد. وقتي هيچ اتفاقي نمي افتد و تو گيج و نا اميدي خدابرايت جوابي دارد. اگر نا گاه ديدگاه روشني را در مقابلت آشکار سازد و اگر بارقه ي اميد در دلت جرقه زد خدا در گوشت نجوا کرده است. وقتي اوضاع رو به راه مي شود و تو چيزي براي شکر کردن داري خدا تو را بخشيده است. وقتي اتفاقات شيرين و دلچسبي رخ داده است و سرلسر وجودت لبريز از شادي گشته است خدا به تو لبخند زده است. به ياد داشته باش هر جا که هستي و با هر احساسي خدا مي داند .
باز هوس کردم که بنويسم،باز لبريزم از احساس، در این ظهر جمعه، ظهر گرم تابستان که نه حال و هواي جمعه را دارد و نه تابستان و من هرگز تابستان هاي زيباي کودکي ام را فراموش نمي کنم.تابستان هايي پر از شادي، پر از خنده و پر از مداد رنگي.تابستان هايي که هرگز تکرار نمي شوند ،مانند تمام روزهايي که گذشتند و مانند تمام عزيزاني که رفتند.راستي برگ هاي تقويم چه زود تمام مي شوند مثل برگ هاي تقويم عمر که با چشم بر هم زدن به پايان مي رسند.من گذشت زمان را حس مي کنم. دلم مي سوزد براي تمام آرزوهايي که دفن خواهند شد، براي تمام غنچه هايي که هرگزشکوفا نمي شوند ، براي نامه هاي خوانده نشده و براي حرف هايي که تا ابد نا گفته مي مانند. و...
من در کلبه ی فقیرانه ی خود گوهری دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری...
در میان عاشقان گشتم و عاشق نشدم تو چه بودی که تو را دیدم و دیوانه شدم تا تو را دیدم ندادم دل به کس عاشقم کردی به فریادم برس
انسان فراتر از زندگی است آنجا که زندگی پایان می پذیرد او ادامه می یابد...
آرزوهای ما ، امید های ما ، عشقها و هوسها و حتی وفای ما هم موجی بیش نیستند که بر می خیزند و رشد می کنند و بالا می روند و بالاخره نقش زمین می شوند و در کرانه های زندگی لای شنها و ریگها فرو می روند .
زندگي را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترين قله ها رسيدي، لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که پايت را خراشيدند...
هر لحظه حرفي در ما زاده مي شود. هر لحظه دردي سر بر مي دارد و هر لحظه نيازي از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش مي كند . اين ها بر سينه ها مي ريزند و راه فراري نمي يابند . مگر اين قفس كوچك استخواني ، گنجايشش چه اندازه است ؟
ما همه همسفريم ، كاروان مي رود آهسته به راه ، ليك در راه سفر غم و شادي به هم است . يك نفر در دل خاك ، يك نفر همدم خوشبختي هاست . يك نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز كنيم ، عمرمان مي گذرد . آري همگي همسفريم!
به سفارش یه دوست: عزیزم یادت نرود از دل من مگر آن روز که در خاک شود منزل من.....
1 - 2 - 3را شمردم تك تك، آهسته به دنبال تو رفتم با شك وقتي بزرگ شدم فهميدم، تمرين جداييست قايم باشك !
ماه را هدف قرا ر بده تا اگر هم به خطا رفتي جايي ميان ستارگان سر در آوري…
سلام. ایام فاطمیه رو به همه تون تسلیت میگم. من درگیر درسام متاسفانه فعلا زیاد نمیتونم روش کار کنم.
شبه... ای نگهت نخی از مخمل و از ابریشـــــــم چند وقت است که هر شب به تو می انیشم به تو آری به تو یعنی به همان منظــــر دور به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور تو همان سایه همان وهم همان تصــــویری که سراغت ز غزل های خودم می گیری به تبســـــــــــــــــم به تکلم به دلارایــــی تو به خموشی به تماشا به شکیبایی تو به نفس های تو در سایه ی سنگیــن سکوت به سخن های تو با لهجه ی شیرین سکوت به همان زل زدن از فاصـــله ی دور به هم یعنی آن شیوه ی فهماندن منظور به هم شبهی چند شب است آفـــت جانم شره است اول نام کسی ورد زبانم شده است در من انگار کسی در پـــی انکار من است یک نفر مثل خودم تشنه ی دیدار من است یک نفر ساده چنان سـاده که از سادگی اش می توان یک شبه پی برد به دلداگی اش یک نفر سبز چنان سبز که از سر سبزیش می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است اول نام کسی ورد زبانم شده است آی بی رنگ تر از آینــه لحظــه ای بایست راستی این شبه هر شبه تصویر تو نیست؟ اگر این حادثه ی هر شبـه تصویر تو نیست پس چرا رنگ تو و آیینه اینقدر یکی است حتم دارم که تویــی آن شبـــــــــه آینه پوش عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش آری آن سایه که شــب آفت جـــانم شده بود آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود اینـــک از پشت دل آینـــــــه پیدا شده است و تماشاگر این خیل تماشا شده است آن الفبای دبستــانی دلخــــــــــــــــواه تویی عشق من آن شبه شاد شبانگاه تویی
این هم خط خودمه
کاش میشـد عشق را تفسیر کرد خواب چشمــان تو را تعبیـر کرد کاش میشد همچو گلها شاد بود سادگــی را با تـو عالمگیـر کرد کاش میشـد در حریــم سینـه ها عشق را بـا وسعتش تفسیر کرد
وقتي به دنيا آمدي تو تنها کسي بودي که گريه مي کردي و بقيه مي خنديدن ، سعي کن يه جوري زندگي کني که وقتي رفتي تنها تو بخندي و بقيه گريه کنند
چه حقير است و کوچک ، زندگی آنکه دستانش را ميان ديده و دنيا قرار داده و هيچ نمی بيند جز خطوط باريک دستانش.
َ َعشق يعني… عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او عشق يعني مهتاب از يك نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه عشق يعني عطر خجلت, شور عشق گرمي دست تو در آغوش عشق عشق يعني "بي تو هرگز!پس بمان" تا سحر از عاشقي با او بخوان عشق يعني هر چه داري نيم كن از برايش قلب خود تقديم
وقتي از همه جا نا اميد شدي برو توي کوه فرياد بزن که آيا هنوز اميد هست؟ آن موقع خواهي شنيد که هست هست هست... میدونی فلسفه اختراع سرسره چیه؟ میخوان از بچگی به آدم یاد بدن که بالا رفتن چقدر سخته و پایین آومدن چقدر آسون!!!
زن مانند شیشۀ ظزیف و شکستنی است . هرگز توانایی مقاومت او را نیازمایید . زیرا ممکن است شیشه ناگهان بشکند . سروانتس
زندگی خوردن و خوابیدن نیست انتظار و هوس و دیدن و نادیدن نیست زندگی چون گل سرخی است پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف یادمان باشد اگر گل چیدیم عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند
اینم یه عکس از شقایقای سال ۸۸ که در بیست سال اخیر بی سابقه بودن.
من آن گلبرگ مغرورم که می میرم زبی آبی ولی بامنت وخاری پی شبنم نمی گردم
که می تواند مرا دوست بدارد و اندر آن بهره ی خویش نجوید؟ هر کسی از بهر خویش در تکاپوست کسی نچیند گلی را که نبوید عاشق ای افسانه مرا آرزو نیست که بچینندم و روستم بدارند...
يادمان باشد از امروز جفايي نكنيم گر چه در خويش شكستيم صدايي نكنيم يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سروپايي نكنيم مام غم
در تنهايي شبهايم وقتي به ستارگان مينگرم.از بين صور فلكي فقط صورت اسماني تو را ميبينم با ديدن لبخندت تمام غم هايم را فراموش ميكنم فقط دوري توست تمام غصه من بيا تا ديگر غصه اي نباشد خدا رو دوست دارم که حرف دل آدما رو سند تو آل نمیکنه...
خوش است اندوه تنهایی کشیدن اگر باشد امید باز دیدن … بدان که از بزرگي گناه او نيست بلکه از کوچکي قلب توس اگر روزي روزگاري نخواستي يا نتوانستي فرد گناهکاري را ببخشي
عشق را وارد کلام کنيم تا به هر عابري سلام کنيم و به هر چهره اي تبسم داشت ما به آن چهره احترام کنيم زندگي در سلام و پاسخ اوست عمر را صرف اين پيام کنيم عابري شايد عاشقي باشد پس به هر عابري سلام کنيم
هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير
آنچه بر لوح زمان مي ماند راه و رسم سفر است،رهگذر ميگذرد...
براي داشتن چيزي که تا حالا نداشتي ، کسي باش که تا حالا نبودي...
به خاطر بسپار که تاريکترين لحظه ي شب نزديکترين لحظه به طلوع خورشيد است...
فراموش کردن کسي که دوستش داري مثل به خاطر آوردن کسي است که هرگز نميشناسيش...
من نه عاشق هستم، نه محتاج نگاهي که بلغزد بر من... من خودم هستم و يک حس غريب، که صد عشق و هوس مي ارزد!
دوست داشتن هميشه گفتن نيست، گاه سکوت است و گاه نگاه است و گاه انتظار
دل تو اولين روز بهار، رل من آخرين جمعه ي سال وچه دورند و چه نزديک به هم
|
About |